دریاهنگ

آهنگ دریا

دریاهنگ

آهنگ دریا

گر در طلب گوهر کانی، کانی
ور در هوس لقمه نانی، نانی
این نکته رمز اگر بدانی دانی
هرچیز که در جستن آنی، آنی

*مولانا*

طبقه بندی موضوعی

یاحق...


دانش آموزی دارم که در ابتدای سال، بسیار وابسته بود؛ انتظار داشت سوالات را برایش بخوانم و توضیح دهم و بعد او آن ها را پاسخ دهد. توانمند بود اما توانایی اش را باور نداشت. رفته رفته توانمندی اش را باور کرد و چند روز پیش، هنگامی که ضرب المثلی را با هم تحلیل می کردیم، برخلاف تحلیل های دیگران که برداشتی مستقیم از کلمات بود، به مفهومی درست و عمیق اشاره کرد که هم من و هم خودش را بسیار خوشحال کرد : )


می خواهم بگویم که باور کنیم که همه بچه ها توانمندند و ما تنها وظیفه داریم که آن ها را از این توانمندی ها، آگاه کنیم...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۷ ، ۱۵:۲۶
**راضیه **

یاحق...


خیلی وقت ها، با مسائلی رو به رو می شویم که هرچه فکر می کنیم که چه شد که این طور شد، به نتیجه ای نمی رسیم! با خود می اندیشیم که نکند فلان کار را درست انجام ندادم یا زمانی که کار تمام شد، دوباره راه رفته را بررسی نکردم و فکرهایی این چنین!

گاه حتی گام را فراتر می گذاریم و فکر می کنیم که نکند کسی را ناراحت کرده ایم و قلبی شکسته ایم و مشکلِ پیش رو، عقوبت آن دل شکسته است!

گاهی در جستجوهایمان، سرنخ مشکلات را پیدا می کنیم و درصدد رفع آن برمی آییم و گاهی هرچه می گردیم بی فایده ست...



و چه خوب بود اگر، سرنخ مشکلاتمان پیدا بود...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۷ ، ۱۵:۵۴
**راضیه **

یا حق...


بیایید این روزها، تا می توانیم برای دل هم دعا کنیم که این روزها، سراغ هرکسی را که می گیریم، پر از بغض و ناراحتی است...

بیایید دعا کنیم که آرامش، سهم دل های بی قرارمان شود؛ شاید بتوانیم در پس آن آرامش موعود، گرهی باز کنیم و لبخندی بنشانیم...

برای هم، دعا کنیم...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۷ ، ۲۳:۱۲
**راضیه **

یاحق...


دو سال پیش، همین روزها بود که آمدم و نوشتم که کم کم دارد دو ماه می شود که معلم هستم و می آیم از روزهایم می نویسم و ...

دو سال گذشت!

حالا دارد دو سال و دو ماه می شود که معلم هستم و چه قدر دلم می خواهد باز هم بتوانم مثل آن روزها، واگویه های درونم را بنویسم...

آمدم بنویسم که بعد از معلم شدن دنیایم به کل تغییر کرد و «درد فهمیدن و فهماندن و مفهوم شدن»، همگی مال من شد...

تلاش کردم تا درد بچه ها را بفهمم و به جای آن که یکی به دردهایشان اضافه کنم، مرهمی بر دل های کوچک و بی قرارشان باشم؛ تلاش کردم که دوستشان داشته باشم تا آن ها هم دوستم بدارند تا کلاسی داشته باشیم شیرین! تلاش کردم تا می توانم همپای بچه ها شاد باشم و حتی برای بازی و شیطنت های ناب کودکانه، پیش قدم هم بشوم...

از حق نگذرم، موفقیتم را در خیلی از مسائل حس کرده ام؛ دوستِ بچه ها شدم و محرم رازهای دلشان...

اما...

گاهی که به دوسال پیش، همین روزها فکر می کنم، احساس می کنم که روز به روز از آرمانگرایی ام کاسته شد و اسب تیزپای آرمانم، کم کم لنگ شد و حالا کج دار و مریز، طی طریق می کند...

چه چیزی در دل این نظام آموزشی نهفته است که انسان ها را از تلاطم، باز داشته و به سکون، وا می دارد؟!


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۷ ، ۱۹:۰۷
**راضیه **

یاحق...


بعد از مدت ها آمده و چه قدر این فضا برایم غریب است. چه شد که این همه از نوشتن درددل هایم دور شدم؟!

به امید بازگشت...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۵۳
**راضیه **

یاحق...


کم کم دارد می شود دوماه که معلم شده ام و رنگ دنیایم به کل، تغییر کرده است.

سعی می کنم بیشتر از روزها و دنیای جدیدم بنویسم.

.

.

.

خدایا چنان کن سرانجام کار

تو خشنود باشی و ما رستگار

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۵ ، ۱۱:۱۷
**راضیه **

یاحق...



معجزه این روزهای زندگی من، خیلی ناگهانی و بی آن که منتظرش باشم، خودش را انداخت وسط حال خوب این روزهایم...

درست وسط روزهایی که فکرم عجیب درگیر بود؛ درگیر این که چه ها باید بکنم و چه کارهایی را نباید انجام دهم؛ این که چه طور کارهایی را که می دانم درست نیست و انجام می دهم را کنار بگذارم؛ چه طور اعتقاداتم را وارد متن زندگی ام کنم، بی آن که کسی از دستم آزرده خاطر شود؛ چه طور وقتم را استفاده کنم که در روزگارانی که به پیری و ناتوانی رسیدم، حسرت روزهای جوانی را نخورم؛ اصلا آدم باید وقتش را چگونه بگذراند که حق آن را ادا کرده باشد و تلفش نکرده باشد؟!

حالا با وقوع این معجزه بزرگ و ناگهانی، بار سنگین تری را روی دوش هایم احساس می کنم؛ احساس می کنم خداوند این معجزه را سر راه زندگی ام قرار داده تا بیشتر به زندگی ام و شیوه زندگی کردنم فکر کنم.


پ.ن: 

دستمو بگیر، نذار اشتباه برم 

جز در خونه ت، تو بگو کجا برم؟!

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۴۲
**راضیه **

یاحق...



کاش می شد چیزهای دوست داشتنی را یک جا، همه با هم داشت. مثلا همان طور که در شهر خودت هستی و خانواده ات را کنارت داری، دوستان بهتر از آب روانت را نیز داشته باشی؛ مجبور نباشی برای دیدن دوستانت، زمان زیادی را صبر کنی تا ابر و باد و مه و خورشید و فلک، دست در دست هم دهند و وقتی پیش بیاید تا ببینی شان. کاش می شد هر وقت که دلت گرفت، به دوست جانت زنگ بزنی و بشنوی: کی؟ کجا؟


۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۱۵
**راضیه **

یاحق...


کماکان نوشتن مان نمی آید؛ ولی خب دلیل نمی شود ننویسیم.

ایام، ایام فرجه است و بسی کار عملی و غیره روی سرمان ریخته و دور از ذهن نیست که حوصله ای برای انجام شان نیست. این ترم آخری، تنبلی بیش از هر وقت دیگری بر ما مستولی شده.

از یک یک شما عزیزان التماس دعای ویژه داریم.

باشد که رستگار شوید و شویم.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۰۷
**راضیه **

یاحق...


دلم نوشتن می خواهد اما دستم به نوشتن نمی رود...

خداوندا مددی...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۹۵ ، ۰۲:۴۰
**راضیه **